ذبيح الله صفا
643
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اصناف شعر خصوصا رباعى بىبدل بود ، فدايى تخلص مىكرد . . . » از اوست : وه كز تو غم خويش نهفتن نتوانم * وز بيم رقيبان به تو گفتن نتوانم طالع نگر اى شوخ كه چون در سخن آيى * بى خود شوم از شوق و شنفتن نتوانم شوخى دل و دين برد بغارت ز فدايى * وين طرفه كه مىدانم و گفتن نتوانم * حرم كه قبله بود هر طرف نماز در او * براى سجدهء خوبان بهانهء عجبيست ! * از باغ جنان فتاده در دام عذاب * آدم ز پى گندم و من بهر شراب « 1 » مرغان بهشتيم ، عجب نيست اگر * او از پى دانه رفت و من از پى آب * گر چشم گشايم بجمال تو خوشست * ور ديده ببندم به خيال تو خوشست هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست * و آن نيز باميد وصال تو خوشست * دل عادت خوى جنگجوى تو گرفت * جان كرد عزيمت سر كوى تو گرفت گفتم كه خط تو جانب من گيرد * آن هم طرف روى نكوى تو گرفت * خواهم كه چو پيراهن گلفرسايت * در جامهء جان كشم قد رعنايت گه بوسه زنم چو آستين بر دستت * گه سر بنهم چو دامن اندر پايت * در موسم نوروز زبان شد همه بيد * وز آمدنت ببوستان داد نويد گشتند درختان ز شكوفه همه چشم * وندر ره انتظار كردند سفيد * فصل گلومل نواى مرغان بهار * هست اين همه و تو غايب اى زيبايار
--> ( 1 ) - براستى او « از غايت شرب مدام فرق ميان صبح و شام نمىكرد » ( تحفهء سامى ، 67 ) .